وسط بیابون زیر آفتاب
جنازه ی یه جور موجود درنده که فقط بفکر خون ریختن بوده رو خودم تصور میکنم
دیگه هیچ صدایی توی سرم باهام حرف نمیزنه
صدا از توی شکمم میاد
که میگه من از خودم میگذرم بخاطر بودن تو
ولی مگه ما یکی نیستیم؟ما از اول یکی بودیم
پس با هم تموم میشیم
* یه وره کسی نیست که چقدر درد میکشم, فقط میدونن از درد خفه شدم...
* جشن تعهد jpg
برچسب:
نویسنده: پندار موسوی